|
دروووووود
بعضی وقتا آدم هر چی بخواد از یه چیزایی فرار کنه که آروم تر باشه و بهش فکر نکنه تا ناراحت نباشه بدتره
نمی دوونم چرا شاید به خاطر اینه که هنوز خودمم باورم نشده
نتیجه دست کم 6ماه عمرم اینه
اصلا نمی دونم بگم بد بود یا نه
واقعا نمی دونم
صبح چهارشنبه که از خواب پا شدم داشت باروون می یومد به فال نیک گرفتم
یه دلهره ی عجیبی تو دلم بود
هر چی هم سعی می کردم به خودم بقبولونم که مثل بقیه وقتاست
مثل وقتی تو خووونه تست می زنم بازم ته دلم می ترسیدم
رفتم فال گرفتم از حافظ این اومد
|
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس |
|
زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس |
|
من و همصحبتی اهل ریا دورم باد |
|
از گرانان جهان رطل گران ما را بس |
|
قصر فردوس به پاداش عمل میبخشند |
|
ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس |
|
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین |
|
کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس |
|
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان |
|
گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس |
|
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم |
|
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس |
|
از در خویش خدا را به بهشتم مفرست |
|
که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس |
|
حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست |
|
طبع چون آب و غزلهای روان ما را بس |
نمی دونم حتی اینم دقیق نفهمیدم
اما یه آرامشی بهم داد
ظهر که رفتم حوزه دانشگاه آزاد خوراسگان ( ما بهش می گیم خوراسکون) اولش شلوغ بود بعد که رفتیم دم خود حوزم دیدم شلوغ تر همه وایساده بودن دم در یه مرد هی داد می زد آرووم تر کیف و موبایلاتونو تحویل بدید آروم تر آروم تر
گفتم به بغل دستیم مگه چه خبره خوب مگه مردم خودشون نمی فهممن دارن چی کار می کنن که اینقدر یواش می رن تو ، گفت دارن می گردن . گفتم چی ما اومدیم ارشد بدیم یعنی اینا نمی فهمیم که باید بگردنمون
خیلی بهم برخورد
بعد که تو فشار 150 پاسکالی وارد شدم و گشتنم رفتم دنبال صندلیم وای فهمیدم اینجام چندتا سالن هست باید شماره را بیرون می دیدم تا مستقیم بریم تو سالن خودمون
اصلا به بیرون فکر نکردم رفتم هی شماره ها رو دیدم سریع پیدا کردم
رفتم نشستم
آه بخشکی شانس طبق معمول کج بود الاگلنگ بودیعنی من باید 3 ساعت رو این بشینم؟ محاله!!
چون نمی خواستم برای کسی مزاحمت ایجاد کنم خودم دست به کار شدم نامردی بود با صندلی های بقیه عوض کنم ( هرچند بغل دستیم نیومد اما اون موقع که نمی دونستم) با صندلی مراقب اومدم عوض کنم یه رابط اومد بهم گفت خانوم چی کار می کنی گفتم آقا صندلیم کجه می خوام عوضش کنم چون زودتر از هر چیز کارت روی صندلیمو کنده بودم عوض کنم گفت باید به مسئول بگی و کلی روضه خووند بعد گفت این کارتا پلمپه توقع داشت من گریه کنم اما من هیچ واکنشی نشون ندادم
بعد که صندلی را درست کردم دیدم نزدیک 2:15 هست نشستم
وای امتحانو ساعت 2:50 دقیقه بود فکر کنم شروع کردن از شتابزده بودن و ناراحتی ها و بی تابیام اگه بگذریم خوب پرسشنامه اولو دادن من کد دفترچه و صحت اطلاعاتو که تائید کردم رفتم سراغ زبان
وای عمومی که اصلا نتونستم بزنم اصلا انگار نمی فهمیدم چی می گه
ولشکن بگذریم
سوالای بین الملل عمومی هی
جزا چندتا سوالاش خیلی قشنگ بود و فاز داد یکیشم یه تبصره در مورد سرقت بود که من یادم رفته می دونستم یه تبصره داره هر چی فکر می کردم یادم نمی یومد
بعد که باید 4:15 می گرفتم 4:25 دقیقه گرفتم پاسخنامه شماره 2 را دادن
اینه که باور نمی کنم این قدر حواسم پرت باشه و تو شوک باشم هم از دست حوزه هم از سوالا که یادم نمی یاد کد دفترچه امو وارد کردم اصلا به سربرگ هم نگاه نکردم ببینم مال خودم بوده
اداری را که زدم اومدم پاشم بیام بیرون گفت باید صبر کنید این دفترچه تموم شه دفترچه 3 را براتون غایب می زنیم باور نمی کنم که حتی می ترسیدم به پاسخنامه نگاه کنم تا تحریک نشم اشتباه بزنم
هیچی اومدم بیرون با مصیبت رفتم خوونه تو راه یادم اومد که وای یادم نمی یاد که کد را وارد کردم یا نه
تو شوکم اصلا نمی دونم چرا نیم تونم گریه کنم
واقعا پرسشاش یه جوری بود
جزای اختصاصیش که به نظرم خیلی اطلاعاتی اومد هی سوال مربوط به امنیت کشور داشت وای عجیب منم این قسمت یادم رفته بود
نمی دونم
نمی تونم باور کنم نتیجه همه ی تلاش و سختی هام اینه
امید به خدا
تا بعد
بدروووود
|